یار در لپ تاپ!

هفته ای که گذشت، با ضد حال شروع شد: موقع رفتن به دانشگاه دیدم ملت همین جور از ایستگاه مبدأ دارند بیرون می آیند و می گویند: مترو به دلیل خرابی تعطیل است! اما تا آخر هفته با ضد حال پیش نرفت: آخر هفته موفق شدم در هیئت هفتگی بچه های مسجد شرکت کنم که تنی چند از دوستان قدیمی را آنجا دیدم و صفایی کردیم، به جون شما!

 

همان طور که می دانید رهبر عزیز در مشهد هستند و در این چند روز به دیدار دانشجویان دانشگاه شهید فردوسی و خانواده های شهدا و جانبازان رفتند. ایشان در دیدار با خانواده شهدا و جانبازان حرفهای دلگرم کننده ای زدند. دو جمله از آنها را برایتان نقل می کنم:

" سلطه گران غلط می کنند که بخواهند بر کشوری غیر از کشور خودشان سلطه پیدا بکنند و دولت های سلطه پذیر که زورگویی آن سلطه گرها را می پذیرند، بیجا می کنند که علیرغم میل ملت های خودشان تسلیم سلطه می شوند."

 

کلی تو اینترنت دنبال یک آهنگ خاص می گردی، اما پیدا نمی کنی. آن وقت داری دستی به لپ تاپ برادرت می کشی که می بینی آن آهنگ آنجا است. یار در لپ تاپ و ما گرد اینترنت می گردیم!

 

عبدالحسین مختاباد از خواننده های خوب و خوش صدای ماست. آلبوم شکوه ایشان را خیلی دوست دارم. ایشان این هفته در گفتگو با همشهری جوان اظهار نظر کرده اند: عصر نوآوری به سر آمده. امروز عصر کولاژ است، یعنی باید ایده های مختلف را با هم ترکیب کرد و به چیز جدیدی رسید.

اظهار نظر ایشان در مورد بهروز صفاریان نیز در نوع خود جالب توجه است: شما همین برنامه شب شیشه ای را ببینید. طرف بدون اینکه زمینه و سواد موسیقی داشته باشد، می آید و می گوید: " به ما اجازه نمی دهند در این مملکت پیشرفت کنیم". خیلی ها هم بودند که می گفتند اگر برویم لس آنجلس، همه دنیا را می گیریم اما الآن در عروسی ها می خوانند و صد دلار دستمزد می گیرند. در صورتی که اینجا اهالی موسیقی اصیل برای یک مرکز فرهنگی معتبر، برنامه اجرا می کنند، دستمزد خوبی هم می گیرند و آدم های ویژه ای هم برنامه شان را تماشا می کنند. من هم طرفدار خودم را دارم. این چه طرز برخوردی است که مطبوعات و رادیو و تلویزیون درباره موسیقی پاپ دارد. موسیقی پاپ کاملا آزاد شود، مگر ما می ترسیم؟ موسیقی ایرانی پیشینه صد و چند ساله دارد. مگر می توان بنان را نادیده گرفت؟ گلپایگانی، شجریان، ایرج و گلچین، صداهای جاودان موسیقی ایرانی هستند، از الآن تا پایان تاریخ. 4 تا استاد موسیقی پاپ هم هستند. ما با هم دعوایی نداریم ولی شکل رفتاری رسانه ها، جوری است که انگار اینها تابو هستند.

 

اما یک خاطره جالب بخوانید از آقای رضا کیانیان درباره کیومرث پوراحمد که بعد از بزرگداشت (یا به قول آقای کیانیان بلند داشت) آقای پوراحمد عنوان کردند: یک روز آقای پوراحمد که قد بسیار بلندی دارند به میوه فروشی می روند تا پرتقال بخرند. ایشان که قد بلندی دارند از بالا به میوه ها نگاه می کنند و به میوه فروش می گویند: این پرتقال ها چقدر ریز هستند! میوه فروش می گوید: آقا، شما بیشین و بیبین!

 

هنوز هم به بعضی اشتباهات تابلوی اساتید می خندم:

ما اگر به کشورهای خارجی برویم، ابتدا خیلی خبط (به کسر خ) خواهیم داشت! صحیح آن خبط است به فتح خ که به معنی خطا است.

Segment: استاد این کلمه را سیگمنت تلفظ فرمود که صحیح آن سگمنت به کسر سین است.

 

اگر اخبار 20:30 را دیده باشید حتما متوجه تپق های پی در پی خانم گوینده آن شده اید. این هفته اما می خواهم یکی از نقاط قوت ایشان را بگویم که به تلفظ کلمه عظام مربوط می شود. خبر این بود که آقای فاضل لنکرانی از مراجع عظام، از بیمارستان مرخص شدند. من فکر می کردم عظام به کسر عین صحیح است و ایشان که گفتند عظام به ضم عین، اشتباه کرده اند. اما با مراجعه به فرهنگ عمید دیدم که ما سه تا عظام داریم:

1) عظام به ضم عین که گاهی ظ آن، مشدد تلفظ می شود: صفت است به معنی عظیم، بزرگ.

2) عظام به کسر عین: جمع عظیم، بزرگان.

3) عظام به کسر عین: جمع عظم، استخوانها.

با این حساب، خانم گوینده از تلفظ صحیح استفاده کرده اند و این جای خوشحالی دارد!

 

فیلم 300

دوشنبه ای که گذشت منتقد سینما، به همت بسیج دانشجویی، آقای امیر قادری برای تماشا و نقد فیلم 300 به دانشگاه آمدند. ابتدا فیلم را دیدیم و بعد به نقد آقای قادری و صحبت ها و پرسش های دانشجویان گوش دادیم. چند نکته جالب از این جلسه برای شما نقل می شود:

 

فیلم بدون سانسور بود و دانشجویی که پخش فیلم بر عهده او بود، وقتی فیلم به چنین جاهایی می رسید فیلم را جلو می زد. این کار با سر و صدای تعدادی از دانشجوها همراه می شد که می گفتند بگذار فیلم را کامل ببینیم! جالب اینجاست که خواهران دانشجو هم در جلسه حضور داشتند. از بسیج دانشجویی این کار بعید بود. می توانستند قبل از پخش فیلم، آن را سانسور کنند و سر و صدای دانشجوها را در حین تماشای فیلم درنیاورند.

 

فیلم صحنه های خشونت بار زیادی داشت که برخی از خواهران دانشجو هنگام پخش این صحنه ها، دستان خود را جلوی چشمانشان می گرفتند.

 

پس از تماشای فیلم ابتدا آقای قادری چند جمله ای گفتند و به سؤالات دانشجوها پاسخ گفتند. یکی پرسید: چرا بسیج دانشجویی، باید همچین مراسمی را برگزار کند؟ منظورش هم این بود که چرا تو دانشگاه، نهاد خاص امور سینمایی و این چیزها نداریم؟ آقای قادری گفتند که شما باید ممنون بسیج باشید که به جای اینکه اعلامیه به در و دیوار بزند و فیلم را محکوم کند، در چنین فضای بازی ابتدا فیلم را به نمایش گذاشته و برای نقد آن، منتقد دعوت کرده. شما باید بخواهید که این کارها را ادامه بدهند و آنها را تشویق کنید نه اینکه آنها را بکوبید. اینجا، دانشجویی که سؤال را رسیده بود گفت بله منظور من هم همین بود که این کارها ادامه داشته باشد! من که واقعا از این سؤال متأسف شدم. آخه تو با بسیج مشکل داری به منتقد مهمان چه؟ سؤالش خیلی بی ربط بود.

 

بعد از آن که آقای قادری به نقش صهیونیست ها در هالیوود اشاره کردند، یکی از خواهران دانشجو گفت: مگر خود یهودی ها کوروش کبیر را منجی خود نمی دانند که به آنها کمک کرد؟ پس چرا در این فیلم کوروش را کوبیده اند؟ اینجا صدای بقیه دانشجوها بلند شد که در فیلم اسمی از کوروش به میان نیامد، بلکه از پدر خشایارشاه یعنی داریوش صحبت شد!

 

بعضی از بچه ها هم می گفتند چرا در ایران به فرمانروایان ایران باستان توجه نمی شود و فیلمی از آنها ساخته نمی شود که آقای قادری بحث کمبودهای سخت افزاری و ضعف قصه نویسی در ایران را پیش کشیدند.  

 

امشب فیلم سینمایی بینوایان به کارگردانی ژان پل لوشانوآ از تلویزیون پخش می شود. نمی دانم می رسم آن را ببینم یا نه؟

 

راستی، می دونستید مهم ترین عامل طلاق، ازدواج است؟



خوش آمد گویی شبکه قم!

این هفته که با بچه ها می رفتیم قم، اتفاق جالبی افتاد. تا قم 20 کیلومتری باقی مونده بود که خواستم ببینم ساعت چنده، موبایلم رو از جیبم درآوردم. ( از وقتی باتری ساعتم تموم شده، دیگر گذاشتمش کنار تا شاید بهانه ای باشد برای خرید ساعت نو!)   اما صفحه نمایش موبایلم که تقویم و ساعت را نمایش می داد رفته بود و در عوض یک پیام خوش آمد گویی روی صفحه نقش بسته بود:

 !Welcome to Qom Network

پیام رو به بچه ها نشون دادم و انها هم اولین کاری که کردند این بود که به موبایل خودشون نگاه کردند ببینند کسی به آنها هم خوش آمد گفته یا نه، که این طور نبود. این شاید به این دلیل بود که موبایل من از ردیف تی سی آی بود و مال آنها ام سی آی. خلاصه موبایل ها رو گذاشتیم توی جیب و خیره شدیم به جاده که من یادم اومد ای بابا! ما می خواستیم ببینیم ساعت چنده. خلاصه از حرکت عقربه های ساعت دوستمان فهمیدیم ساعت هنوز گرونه و بعدا هم می شه ساعت خرید!

شب تو اتاق، یکی از بچه ها توصیه کرد موبایلم رو یه بار خاموش و روشن کنم شاید این پیام خوش آمد گویی که آمده بود و نمی رفت برود. آخه احتمال می داد ویروسی چیزی باشه. همین کار رو کردم و پیام هم رفت.

 

این هفته هم کلاس هامون خالی از خنده نبود. از اولین جلسه تو ساعت 8 صبح شنبه بگیر تا آخرین جلسه تو ساعت 10 سه شنبه. شنبه که ما هر چی حرف جدی تو کلاس می زدیم بچه ها می خندیدن، انگار به قصد خنداندن آنها است که جواب سؤالات استاد را می دهیم! می گم استاد جواب سؤال این می شه، بچه ها می خندن! می گم نخندین، گوش بدین، بیشتر می خندن! شاید آدم یاد آن داستان " قصه ی عینکم" بیفتد، ولی من به شخصه خوشحالم که گاهی می تونم کلاس را از خنده منفجر کنم. به قول استاد نمایشنامه مون، کلاس باید محل بانشاطی باشه دیگه. گاهی اوقات هم بچه ها نمی خندن ولی استاد  که فکر می کنه حرفم به قصد خنداندن بچه ها بوده می خنده! خلاصه، بخندین که خنده بر هر درد بی درمان دواست.

 

این هفته هم کلاس ترجمه ادبی مون از سوتی های استاد خالی نبود. سوتی آخری شون که

They seemed to be happy then"

را ترجمه کردند: " آنها به نظرشان می رسید ..."، نشان از یک اشتباه پایه ای در درک ایشان از بعضی کلمات و عبارات انگلیسی دارد. این اشتباه، دو جا نمود بیشتری برام پیدا کرد:

اول بار، وقتی که مدیر گروه از ایشان بسیار تعریف کرد و سواد علمی ایشان را بسیار بالا توصیف نمود.  هر چند بعد از چند سال، دیگر فهمیده ام که اکثر مواقع تعریف کردن های اساتید از یکدیگر از دو حالت خارج نیست: یا از روی نان به هم قرض دادن است و یا از سر طعنه.

 دومین بار، زمانی که مدیر گروه خبر داد ایشان از ترم آینده در دانشگاه ما تدریس نخواهند کرد، چرا که در دانشگاه دیگری، مقام بالاتری به ایشان داده شده... این خبر با استقبال دانشجویان روبرو شد. خیلی بده که دیگران از رفتنت خوشحال بشن و این خوشحالی را جلوی مدیر گروه هم نشان بدن. خوبه که سابقه خوبی از خود نزد دیگران به جا بگذاریم تا به این آفت دچار نشیم.

 

در اواخر جلسه ترجمه ادبی، یکی از بچه ها می خواست کنفرانس بده که استاد گفت: این هفته دیگر فرصت نداریم. تصمیم گرفتم از این به بعد بیشتر روی ترجمه های شما کار کنیم. کنفرانس هم خواهیم بعدا داشت! این آخری رو بهشون حق می دم، آخه بچه ها آن قدر صحبت می کنن که گاهی سر رشته کلام از دست آدم خارج می شه!

 

خواستنی ترین جای دانشگاه ما از نظر من، سالن مطبوعاتشه. این هفته فرصتی دست داد تا نگاهی به مجله گل آقا بندازم. خیلی خوبه که بعد از فوت مرحوم صابری فومنی، هنوز این مجله به همت دخترش پوپک، منتشر می شه. منتهی چیزی که بیشتر توجه من رو جلب کرد قیمت مجله بود: 500 تومان. یاد آن روزها افتادم که گل آقا 15 تومان بود و 30 تومان بود و 50 تومان. هما نروزهایی که روزنامه سلام هم منتشر می شد و ما بعدازظهرها که پدر از سر کار برمی گشت، با کلی روزنامه و مجله طرف بودیم. آن روزها مردم جنب و جوش و شور و شوق خاصی داشتند که به خاطر کاندیداتوری آقای خاتمی در انتخابات بود. یادش بخیر...

 

خب، بالأخره مسئولان برنامه شب شیشه ای، سوتی خود را که قبلا به آن اشاره کرده بودم اصلاح کردند. اگر برنامه را دیده باشید حتما شنیدین که رشیدپور مدام لابلای برنامه اشاره می کنه که سؤالی که در برنامه مطرح می شه و به برنده جایزه می دهیم، مسابقه نیست بلکه نظرسنجی است. از آن طرف، سؤال مسابقه را که نمایش می دادند نوشته بود: مسابقه برنامه شب شیشه ای! حالا اومدن این جمله را اصلاح کردن که: سؤال نظرسنجی برنامه شب شیشه ای. اما تا رشیدپور تو برنامه هست، چیزی برای خندیدن هم هست! تو برنامه ای که آقای احمد توکلی حضور داشت، رشیدپور گفت: با هم سؤال مسابقه، نه، سؤال نظرسنجی را ببینیم و برگردیم!

تو همین برنامه شب شیشه ای که آقای توکلی حضور داشت، رشیدپور از ایشان پرسید: قبلا برنامه های من را دیدید؟ |آقای توکلی گفت: بله، کوله پشتی ات رو دیدم!

یک جمله جالب از آقای توکلی در این برنامه: قطعات رایانه ای نیستم که هر روز عوض شم. چوب هم نیستم که بدون تغییر بمونم. (قریب به مضمون)

 

لیست بلند بالایی از کتابهایی که باید بخرم تهیه کرده بودم که در نمایشگاه آنها را بخرم ولی نتونستم برم نمایشگاه و لیست کوتاهی از آنها را به برادرم دادم تا اگر پیدا کرد بخرد. از میان انها فقط یکی شان موجود بود که تا چند روز دیگر به لیست کتابهای خوانده شده ام اضافه می شود.



همیشه چیزی برای خندیدن هست!

این هفته هم از آن هفته ها بود که سر کلاس هم زیاد خندیدیم و هم زیاد خندوندیم. استاد متون مطبوعاتی، در مورد خلیج فارس و اقدام زشت کشورهای عربی در نامیدن آن به خلیج عربی صحبت می کرد. در بین صحبت هاش گفت: عرب ها اسم دریای خزر را هم اشتباه می گویند. آن را بحر قزوین می نامند. نمی دونم چه خاطره بدی از قزوین دارند که این کار را می کنند؟!

 

استاد نمایشنامه می گفت که مردم بریتانیا در عصر ملکه الیزابت، بیشتر در جنگ بودند و روحیه ای بس خشن داشتند. به همین خاطر کارهای وحشیانه ای می کردند. مثلا دیوانه ها را می بردند روی سن و به آنها می خندیدند! مثل الآن نبود که انها را به بیمارستان های روانی ببرند و تحت مراقبت قرار دهند. یا مثلا خروس ها را به جان هم می انداختند؛ کافران را روی سن و جلوی چشم مردم آتش می زدند! و از این قبیل وحشی بازی ها.

 

در همین کلاس قبلی، استاد می گفت که تدریس در دانشگاه ما را دوست ندارد. چرا؟ چون امکاناتی که در دانشگاه اصلی محل تدریسش در احتیار دارد، اینجا در دسترسش نیست. امکاناتی مثل رایانه، پروژکتور و حتی ضبط صوت. اما اینجا چی؟ تنها تو کلاس می شود یک ضبط صوت آورد ( به کسی نگویید ها، همین ضبط صوتی هم که آوردیم سر کلاس، دو شاخه ندارد و کسی که آن دو سر یسم لخت آن را داخل پریز فرو می کند، با جانش بازی می کند!) استاد توصیه کرد در دانشگاه خودمان از این امکانات دست و پا کنیم و کلاس را به گونه ای تزئین کنیم که محل بانشاطی برای درس خواندن شود. من هم گفتم: بله، اینجا می شود تو کلاس بادکنک زد، کاغذهای رنگی ...! خلاصه، بچه ها گفتند تلاش خود را خواهند کرد ولی خیلی قول نمی دهند. چرا که تر م بعد ما فارغ التحصیل می شویم و می رویم.

 

استاد ادبیات، این هفته کتابی را معرفی کرد و خیلی از آن تعریف نمود.

 (Literature In English, E.N.Houseby) مشتاق شدم آن را از کتابخانه امانت بگیرم. خود استاد هم گفت که این کتاب تو کتابخانه دانشگاه موجود است، به آنجا رفتم و کتاب را خواستم. منتهی کاشف به عمل آمد که کتاب مذکور همان کتابی است که پیش از این ها هم سراغش را گرفته بودیم. بله، همان که استاد شعرمان از سال 82 به امانت برده و تاکنون آن را پس نیاورده! یادم است آن بار هم به استاد ادبیات این موضوع را گفتم و ایشان گفت که با استاد شعر صحبت می کند. حالا دوباره خودش آمده و این کتاب را مجددا معرفی می کند. یعنی منظورش چیه؟

 

اگر من و یکی دیگر از بچه ها پاپی نمی شدیم، این هفته هم سپری می شد بی آن که نمره رمان 1 اعلام شده باشد. بله! کیک بیاورید، شیرینی و نقل و نبات پخش کنید که بالأخره استاد مربوطه نمره امتحان ترم گذشته را اعلام کردند. بعد از کلی تأخیر ایشان راضی شدند نمرات را به دانشگاه فکس کنند و کارشناس ما زحمت وارد کردن آنها را به داخل سایت کشید. نمی دانم چرا استاد مربوطه با اینترنت این قدر مشکل دارد؟ (از ترم گذشته، نمرات ما توسط اساتید وارد سایت می شود. حتی انتخاب واحد نیز از طریق اینترنت انجام می شود). آخر کی باور می کند که استاد دانشگاه، استادی که زبان انگلیسی درس می دهد، به اینترنت دسترسی نداشته باشد؟   (این یکی از بهانه های ایشان برای اعلام نکردن نمرات بود). وی در جواب یکی از دانشجوها فرموده که : خود شماها هم پیگیر نمراتتان نیستید! (و این باعث تأخیر رد اعلام نمرات شده). بخندید و بگریید و بخندید.

تکمله1: این نمره آخری که اعلام شد، معدل این ترم مرا یک درصد بالا برد. چیه؟ چرا به آسمان نگاه می کنید؟

تکمله 2: در درس فوق، فقط 4 نفر نمره بالای 15 گرفتند که من یکی از آنها بودم. با این حال، چون به بقیه بچه ها نمره پائینی داده شده بود ( آخه نمره های بالا را خودمان می گیریم، نمره های پائین را به ما می دهند!) میانگین نمره کلاس شد 5/10!

تکمله 3: تکمله (Takmeleh) یعنی: آنچه که چیزی به آن تمام شود. (فرهنگ عمید)

 

این هفته در کلاس ترجمه ادبی، استاد کلمه تکمله را که در بالا از آن استفاده کردم، Tekmeleh تلفظ کردند! از آنجا که هفته گذشته بحور را نیز اشتباه تلفظ فرمودند، این هفته هم بهتر دیدم کلمه تکمله را در فرهنگ چک کنم تا از صحت تلفظ آن مطمئن شوم. بیشتر قصدم این است که به دانسته های خودم عمق و غنا ببخشم، در کنار آن نیز می خواهم نشان دهم که حتی یک استاد دانشگاه نیز مصون از اشتباه نیست.

 

و اما نکته ای درباره برنامه شب شیشه ای: در این که این برنامه جایگاه مناسبی در بین مخاطبان پیدا کرده شکی نیست. اما رفتارهایی که از جانب مخصوصا مجری برنامه یعنی آقای رشیدپور دیده می شود، آدم را دلسرد می کند. بعد از برنامه ای که با حضور آقای بهروز صفاریان به روی آنتن رفت، شاهد اشاره های گاه و مخصوصا بی گاه آقای رشیدپور به این نکته هستیم که در این برنامه کسی سانسور نمی شود. نمونه اش همین برنامه ای که با حضور آقای ایرج نوذری پخش شد. می فرماید: "ما کسی را سانسور نمی کنیم." پس رفتاری که با اقای صفاریان شد چه بود؟ یا در پاسخ به بیننده ای که گفته بود راه انداختن مسابقه در این برنامه به روند معمول گفتگوها لطمه می زند، می فرمایند: نه! این مسابقه نیست! به چشم مسابقه بهش نگاه نکنید. این فقط یک نظر خواهی است! جالب اینجاست که بلافاصله پس از این توضیحات، شاهد پخش سؤال مسابقه هستیم. چیزی که ما روی صفحه تلویزیونمان می بینیم این است: مسابقه پیام کوتاه برنامه شب شیشه ای. این نکات ریز از چشم بینندگان تیز دور نمی ماند و حاکی از عدم هماهنگی بین بخش های مختلف برنامه هم هست. کاش فکری بکنند... فکر بکری بکنند...

 

کشورهای کوبا، مصر و تونس از جمله کشورهایی هستند که وبلاگ نویسان خود را شدیدا تحت کنترل قرار داده و روزنامه نگاران خود را راهی زندان می کنند. کشور چین نیز سخت ترین نوع فیلترینگ را در کشور اعمال کرده است. آیا ایران را نیز باید به این کشورها افزود؟ 



تکذیب می شود: حوال متأهل شد!

فقط یک هفته دانشگاه نرفتن کافی بود تا یکی از هم اتاقی ها بین بچه ها چو بیندازد که حوال به جرگه متأهلین پیوسته. ما هم که خوشحال! دوستان، شیرینی می خواستند و ما هم تکذیب می کردیم. این دوستان انگار نشنیده بودند که توصیه شده به علت شیوع بیماری آنفلوانزای مرغی، تا اطلاع ثانوی عاشقی تعطیله دیگه... نه! ببخشید... توصیه این نبود، این بود: به علت شیوع بیماری آنفلوانزای مرغی، تا اطلاع ثانوی قاطی مرغ ها نشوید!

 

می گویند شخصی دفتر خاطراتش تمام می شود، آن را دور می اندازد. البته من که این کار را نمی کنم. فقط می خواستم بگویم هنوز فرصت از سرگیری نوشتن خاطرات را پیدا نکرده ام. البته یادداشت هایی برمی دارم ولی انها را پاکنویس نمی کنم، بلکه برای نوشتن مطالب وبلاگ از آنها استفاده می کنم... آدم یاد شادمهر عقیلی می افتد که دفتر خاطراتش رو رو تاقچه جا گذاشت و رفت...

 

در حیاط دانشگاه ما گربه زیاد پیدا می شود. یکی از آنها که با دانشجوها خیلی خودمانی می شود و داخل خوابگاه هم خیلی می آد، کامبیز نام دارد. این اسمی است که بچه های خوابگاه، روی آن گذاشته اند. جالب اینجاست که کامبیز، یک ماده گربه است! این آیرونی (طعنه) احتمالا از آنجا ناشی می شود که در اینجا، کلاس ها مختلط نیست. اما قضیه زمانی طعنه برانگیزتر می شود که بدانی کامبیز این روزها باردار است؟!

 

در کلاس تاریخ ادبیات، بحث عشق مطرح می شود. یکی از بچه ها می گوید: "عشق این روزها بین آدم ها از بین رفته. عشق فقط بین حیوان ها وجود داره!" استاد می گوید: " اگه عشق همینه..."

 

در کلاس ترجمه ادبی، استاد کلمه بحور (جمع بحر به معنی وزن) را با تلفظ Bahoor بر زبان می آورد. خوشحال می شوم که بالأخره تلفظ صحیح این کلمه را یاد گرفتم. آخر هفته که در خانه، کلمه بحور را در فرهنگ عمید چک می کنم، می بینم این کلمه را با تلفظ Bohoor آورده است.

 

با برادرم قرار گذاشته بودیم در گردهمایی بلاگ اسکای شرکت کنیم، اما به دلیل کاری که پیش آمد موفق نشدیم برویم. امید که دوستان جای ما را خالی کرده باشند.

 

در کلاس متون مطبوعاتی، استاد از روزنامه شرق به عنوان روزنامه محبوب به لحاظ کار حرفه ای روزنامه نگاری نام می برد. از روزنامه همشهری نیز به عنوان انتخاب دوم خود نام می برد. بعضی از دانشجوها می گویند: استاد! روزنامه همشهری خیلی حرفه ای به نظر نمی رسد. نیمی از روزنامه، آگهی است. من نیز می گویم: همشهری، آگهی نامه است نه روزنامه. استاد چیزی نمی گوید. آخر هفته که به خانه بر می گردم و روزنامه همشهری را می خوانم، می بینم دیگر پایین صفحات آن پر از آگهی نیست. به علاوه، تغییرات ظاهری مثبتی نیز در روزنامه مشهود است. حالا می بینم استاد پر بیراه هم نمی گفته. نمی دانم تا به حال همشهری جوان را خوانده اید یا نه؟ یک مجله بسیار عالی که به جز صفحه آخر و احیانا صفحه دوم، در هیچ کجای آن اثری از آگهی نیست. مطالب آن هم که واقعا محشر است. خواندن آن را به تمام دوستان توصیه می کنم. کافی است آن را با سروش جوان مقایسه کنید تا به تفاوتها پی ببرید.

 

مدتی است کمتر رادیو گوش می دهم. در عوض پای ثابت دو برنامه تلویزیونی شده ام (البته به جز بخش های خبری). یکی از آن ها برنامه " شب شیشه ای" است با اجرای رضا رشید پور. این برنامه را اکثر اوقات نگاه می کنم. بیشتر، مواقعی که مهمان خاصی داشته باشند، مثل خانم مرضیه برومند یا آقای بهروز صفاریان. دومین برنامه، برنامه ی جدیدی است با نام   " باز هم زندگی" به کارگردانی آقای بهروز بقایی که پنج شنبه 6 اردیبهشت، اولین قسمت آن پخش شد. من از همان ابتدا که تیزرهای این برنامه را دیدم، شیفته آن شدم و هر هفته پای این برنامه خواهم نشست. ان شاء الله. توصیه می کنم شما نیز بیننده این برنامه باشید. این برنامه که پنج شنبه شب ها، بعد از اخبار ساعت 23 از شبکه 4 پخش می شود برنامه ای است برای گفتگو با آدم های موفق و شناخته شده. در کنار این گفتگوها، کارشناسانی نیز در برنامه حضور خواهند داشت. پخش تصاویر و ویدئوهایی از مهمانان نیز از دیگر بخش های این برنامه است. در اولین قسمت آن، یکی از مهمانان، خانمی بود که راننده اتوبوس بین شهری است. اسم اتوبوسشان را هم گذاشته اند فرشته، که نام یکی از دخترانشان است. ایشان در برنامه شعری خواندند که می گفت:

روز و شب، رانندگی در جاده ها کار من است
از کسی باکی ندارم، چون خدا یار من است