رفتار غیر حرفه ای کامران نجف زاده

سلام دوستان. قبل از هر چیز فرارسیدن ماه مبارک رمضان را خدمت تمامی شما تبریک عرض می کنم. امید که از برکات این ماه کمال استفاده را ببریم.

گزارش های آقای کامران نجف زاده گزارش های جالب و کاملی هستند. اما سه شنبه شب گذشته گزارشی از ایشان در مورد کارتون های قدیمی در 20:30 پخش شد که با یک رفتار کاملا غیر حرفه ای از سوی ایشان همراه بود. ایشان واو به واو کلمات و کلمه به کلمه اکثر جملاتشان را از مجله همشهری جوان کپی کرده بودند. اما هیچ اشاره ای به منبع صحبت هایشان نکردند. فقط یک جا گفتند که در جایی خواندم که زین الدین زیدان به خاطر کارتون فوتبالیست ها بود که فوتبالیست شد. این گزارش احتمالا در بخش های دیگر خبری هم پخش شده است. خود من یک بار دیگر این گزارش را روز چهارشنبه و در اخبار جوانه ها (چیه مگه؟) دیدم. عدم ذکر منبع یک کار کاملا غیر حرفه ای است آقای نجف زاده.



گارفیلد + شایعه تابستانی

Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

 

اولین بار که کارتون گارفیلد را دیدم از طریق دوستم بود، آن هم با دوبله محلی! دوبله گارفیلد با لهجه شمالی! دوبلورهاش قشنگ کار کرده بودند و هر چند بعضی جملات را متوجه نمی شدی ولی معنا را می گرفتی و کلی هم می خندیدی. چند روز پیش هم که تلویزیون گارفیلد را با دوبله زبان معیار پخش کرد و کمی از آن را دیدم. فکر می کردم دیدنش خیلی لذت بخش نباشد. آخه دوبله محلی اش آن لذت اصلی را بهمان چشانده بود. اما کمی که نگاه کردم دیدم نه، می شود از دوبله معیار هم لذت برد. چیزی که مهم است دیالوگ است و چیزی که مهم تر است اشراف گوینده یا دوبلور به آن دیالوگ و مؤلفه های خاص گفتار است.

 

پیامک (اس ام اس) می آید که: سلام، چطوری؟ خبر داری مهتی (همان مهدی) نامزد کرده؟

نمی خواهم معمولی جواب بدهم و مثلا بپرسم: اِ؟ کی؟ با کی؟ شعری می سازم و در جواب می نویسم: سلام. تو این رخوت تابستون، این مهدی پرهیجون، کاری کرده کارستون، نامزد کرده چه آسون!

بماند که چند روز بعد خبر می آید که نامزد کردن مهدی شایعه ای بیش نبوده و او هنوز با ماست!



گل بارون زده در تنهایی

دارم اسم کتابهایی را که ارزش خریدن و خواندن دارند را تایپ می کنم. تلویزیون هم روشن است. تبلیغ سریال گل بارون زده در حال پخش است. تا تایپ می کنم: خانواده ساکن بن بست، خانمی توی تلویزیون با زاری می گوید: من که می دونستم این کوچه بن بسته، هی گفتی برو...

 

دارم مطلب کاش داستان آخر نباشد را در مجله همشهری جوان* می خوانم. مطلب در مورد بستری شدن خانم سیمین دانشور در بیمارستان است. در قسمتی از مطلب آمده است: "قهرمان های داستان های او بیشتر زن هایی هستند که در تنهایی عمیقی که گریبانشان را گرفته تا خرخره فرو رفته اند و حالا درست مثل بغضی که بترکد، تازه شروع می کنند به داستان تعریف کردن."

در همین حال، مادرم سفره ناهار را می چیند و مرا به پای سفره می خواند. مطلب را ناتمام رها می کنم تا ناهار بخورم. موقع نشستن پای سفره، چشمم می افتد به صفحه ای از روزنامه همشهری* که روی زمین است. تیتر صفحه این است: وقتی بغض تنهایی می ترکد

 

ایثار قنواتی، همشهری جوان ش 127

سعید مروتی، همشهری، دوشنبه 8 مرداد 86