X
تبلیغات
نماشا
رایتل
سه‌شنبه 16 خرداد 1391 ساعت 13:28

قصه اى از فرهنگ عامه‌یکره

 

یک روز صبح زود، یک زن جوان، نفس زنان از کوهى بالا رفت و خود را به کلبه پیرمرد کوه نشین رساند. پیرمرد به انجام کارهاى بزرگ شهرت داشت. موقعى که یون اوک، وارد خانه پیرمرد شد، او بى آن که چشم از آتش اجاقش بردارد، گفت:

"واسه چى اومدى اینجا؟"

یون اوک گفت: "اوه! اى مرد بزرگ! من بیچاره و درمونده ام. مى شه برام یه معجون درست کنین؟"

 

مرد جواب داد:

"آهان! معجون! این روزها همه به معجون احتیاج دارن! نمى دونم مى شه همه دردهاى دنیا رو با معجون معالجه کرد؟"

یون اوک درست متوجه نشد که منظور پیرمرد چیست و با عجله گفت:

"اى مرد بزرگ! اگه شما کمکم نکنین، واقعاً نمى دونم کجا بروم و از کى کمک بگیرم."

پیرمرد آتش را با سیخى به هم زد و گفت:

"خب! که این طور! حالا بگو ببینم مشکلت چیه؟"

یون اوک معطل نکرد و تند تند گفت:

"من شوهرى دارم که برام خیلى عزیزه. ظرف ۳ سال گذشته به سفر رفته، اما حالا که برگشته به خونه، دیگه با من یا هیچ کس دیگه اى حرف نمى زنه. اگر هم من با هاش حرف بزنم، انگار که گوش نمى ده. موقعى هم که حرف مى زنه، زود عصبانى مى شه. هر غذایى رو که براش مى پزم، مى زنه کنار و با عصبانیت پا مى شه و مى ره. گاهى اوقات که باید توى شالیزار کار کنه، بیکار نوک تپه مى نشینه و به دریا نگاه مى کنه. اى مرد بزرگ! فقط یک معجون مى خوام که شوهر من رو دوباره عاشق و مهربون بکنه. همون جورى که قبلاً بود"

مرد گفت:

"آهان! خیلى ساده است. درسته. معجون! بسیار خوب! برو و ۳ روز دیگه بیا تا بهت بگم براى تهیه این معجون به چه چیز هایى نیاز داریم."

 

۳ روز بعد، یون اوک به خانه مرد کوه نشین برگشت. مرد گفت:

"درباره اش فکر کرده ام. معجونت رو مى سازم، ولى مهم ترین چیزى که باید توى این معجون بریزیم، یک تار موى سبیل ببره. اونو برام بیار و من معجون رو بهت مى دم."

یون اوک گفت:

"موى سبیل یک ببر زنده! چطورى بیارم؟"

مرد زاهد گفت:

"اگه این معجون به اندازه کافى برات مهم باشه، میارى."

و صورتش را برگرداند و به یون اوک فهماند که دیگر حرفى ندارد که به او بزند.

 

یون اوک به خانه برگشت و درباره این که چطور مى تواند موى سبیل ببر را پیدا کند، خیلى خیلى فکر کرد و بالاخره یک شب، موقعى که شوهرش خواب بود، با یک کاسه برنج پخته و کمى سس گوشت از خانه بیرون رفت. او به کوهستان و به جایى که مى دانست ببر آنجا زندگى مى کند، رفت و در فاصله بسیار دورى از غارى که ببر در آن زندگى مى کرد، ایستاد. سپس کاسه برنج را همان جا گذاشت و از ببر خواست که بیاید و بخورد، اما ببر نیامد.

شب بعد یون اوک دوباره به کوهستان رفت و این بار کمى به او نزدیک تر شد. باز هم کاسه برنج را گذاشت و ببر را صدا زد، اما ببر نیامد. او شب هاى مکرر به کوهستان رفت و هر بار یک قدم به ببر نزدیک تر شد تا آن که کم کم به دیدن یکدیگر عادت کردند.

 

سرانجام شبى یون اوک به سنگ کنار غار ببر رسید. این بار ببر چند قدمى به طرف او آمد و ایستاد. آن دو در نور ماه کمى به یکدیگر نگاه کردند. یون اوک توانست با لحنى آرام و تسکین دهنده با ببر سخن بگوید.

شب بعد، ببر پس از آن که با دقت به چشم هاى یون اوک نگاه کرد، پیش رفت و برنجى را که زن برایش آورده بود، خورد. از آن شب به بعد هر وقت که یون اوک به کوهستان مى آمد، مى دید که ببر منتظر اوست. هنگامى که ببر غذا را مى خورد، یون اوک سر ببر را نوازش مى داد.

تقریباً ۶ ماه با این وضع سپرى شد. بالاخره یک شب یون اوک، در حالى که سر ببر را نوازش مى کرد به او گفت:

"اوه اى ببر عزیز! اى حیوان بخشنده! من باید یکى از موهاى سبیل تو را بکنم. تو را به خدا از دست من عصبانى نشو!"

ببر مخالفتى نکرد و زن یک تار از سبیل هاى او را کند. یون اوک از راهى که آمده بود، برگشت. او در حالى که موى سبیل را محکم در دستش گرفته بود، به جاى راه رفتن مى دوید.

 

صبح روز بعد به کوهستان و به خانه مرد رفت و تار موى سبیل ببر را به دست او داد و گفت: "اى بزرگوار! پیدا کردم! تار موى سبیل ببر براتون آورده ام! حالا شما مى تونین معجون رو بسازین. معجونى رو که به من قول دادین، بدین تا شوهرم دوباره مهربون و عاشق بشه."

مرد موى سبیل ببر را گرفت، آن را خوب تماشا کرد و لبخند رضایتى روى لب هایش نشست، سپس خم شد و مو را داخل آتش انداخت. زن جوان با خشم گفت:

"اوه! چه کار کردین؟"

مرد گفت:

"بگو چه جورى پیداش کردى؟"

یون اوک با ناراحتى جواب داد:

"هرشب با یک کاسه برنج رفتم به کوهستان. اوایل دور مى ایستادم، بعد کم کم به غار که ببر توش بود نزدیک شدم و اطمینان اونو به خودم جلب کردم. من آروم و با محبت با هاش حرف زدم و بهش فهموندم که جز خیر و خوبى براش نمى خوام. خیلى صبر کردم. هر شب براش غذا بردم، با این که مى دونستم نمى خوره، ولى تسلیم نشدم. بارها و بارها این کار رو تکرار کردم. هیچ وقت باهاش تندى نکردم. هیچ وقت کارى نکردم که از دستم عصبانى بشه و بالاخره یک شب اون چند قدمى اومد به طرف من. بالاخره زمانى رسید که اون از کاسه برنجى که توى دست من بود، خورد. تازه بعد از این بود که من تونستم یک تار سبیلش رو ازش بگیرم."

مرد گفت:

"بله، بله! تو ببرو رام کردى و اعتماد و عشقش رو به دست آوردى."

یون اوک گریه کرد و گفت:

"ولى شما موى سبیل اونو انداختین توى آتیش! دیگه چه فایده اى داره؟"

مرد جواب داد:

"من فکر نمى کنم فایده اى نداشته باشه. دیگه احتیاجى به سبیل ببر نیست. یون اوک، بذار یه سؤالى ازت بپرسم. اگه تو تونستى اعتماد یک ببر رو جلب کنى، چطور نمى تونى با مهربونى و صبر، محبت و اعتماد شوهرت رو جلب کنى؟"

 

یون اوک دیگر نتوانست حرفى بزند. برگشت و از همان راهى که آمده بود به خانه اش رفت و در تمام طول راه به حقیقتى که مرد زاهد برایش فاش کرده بود، فکر کرد.

روزنامه ایران، 10/8/86

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo