هفته نامه همشهری خانواده در شماره 69 خود مطلبی داشت تحت عنوان "همیشه پای یک ژن در میان است" که این تیتر ما را به یاد فیلم "همیشه پای یک زن در میان است" ساخته کمال تبریزی می اندازد. اما چیزی که برای من جالب است این است که در زبان کردی به زن میگویند ژن!
سلام. این روزها چه قدر هوا گرم شده! چه خبر دوستان؟ ایام به کام است؟
چند هفته ای است که بلاگ اسکای امکان درج ادامه مطلب را برای وبلاگ نویسان فراهم کرده است. بهتر است ما هم از این امکان استفاده کنیم تا دسترسی به مطالب وبلاگ آسان تر شود. با کلیک بر روی ادامه مطلب، در این باره خواهید خواند:
حادثه طبس، انتخابات مرحله دوم، ف-ی-ل-ت-ر-ی-ن-گ سایتها در ایران، لینکی جهت دانلود نوحه و چند مطلب دیگر.
ادامه مطلب
این روزها تبریک زیاد میشنوم. گذشته از تبریک نوروز و هفته وحدت٬ تبریک فارغ التحصیلی هم لطف خود را دارد. این سٶال را هم این روزها زیاد جواب میدهم: «درستون تموم شد؟» «بله٬ چهار سالِ لیسانس تموم شد. اما حکایت همچنان باقی است.» یاد مجله همشهری جوان افتادم. یکی دو ماه پیش که صحبت از رشته های دانشگاهی شده بود نوشته بود: درس خواندن مثل دویدن دنبال سایه است؛ هیچ وقت به آخرش نمیرسی حتی اگر از گهواره تا گور دانش جسته باشی. حتی اگر لیسانس گرفته باشی و کارشناس شده باشی همیشه یکی پیدا میشود که از تو بیشتر بداند یا لااقل یک مدرکی داشته باشد که تو نداری. تو «فوق» اش لیسانس داری اما او «فوق لیسانس» دارد!



در هفته ای که گذشت خبر درگذشت دو تن از دوستان و نزدیکان را شنیدم. یکی از آنها یک سال بود که بیمار بود و در اثر بیماری درگذشت. دیگری اما سالم بود و اینطور که میگفتند شب که خوابیده بود٬ دیگر طلوع خورشید را ندیده بود. خروج روح از بدن در خواب شبانه. خدا رحمتشان کند. در مراسم تشییع جنازه یکی از آنها شرکت کردم و همراه سایر تسلی دهندگان به بهشت زهرا رفتیم. برای اولین بار به غسالخانه هم رفتم. فکر نمیکردم ورود به آنجا اینقدر آسان و برای عموم آزاد باشد. خانمی از پشت بلندگو صحبت میکرد و راجع به مرگ و مرده و اینها چیزهایی میگفت. یکبار هم شنیدم که گفت: "از آقایان تقاضا میشود از ورود به بخش زنان خودداری نمایند!" یک بار هم صدای کودکی را شنیدم که میگفت: "بابا! محسن نمی آد٬ آخه می ترسه بیاد تو!" البته ورود به غسالخانه و مشاهده مردگان برای افراد بالغ و مخصوصا جوانها اثرات تربیتی بسزایی دارد. اما چه خوب است که از ورود کودکان به آنجا جلوگیری شود. همیشه فکر میکردم غسالخانه جای وحشتناکی باشد٬ اما اینطور نبود. چیزی که بود٬ چهره سرد مرگ را میدیدی و دست و پای خود را جمع میکردی. میدانید٬ مرگ تجربه ای است که تنها یک بار تکرار میشود. پس باید برای درک آن آماده باشیم. کاش هنگام دیدار با پروردگار٬ خجل نباشیم.



دست آخر اینکه٬ جایی درخواست استخدام داده بودم که چندی پیش تماس گرفتند و از من برای شرکت در مصاحبه دعوت کردند. مصاحبه خوبی بود و قرار شد خبرم کنند... التماس دعا.
فکر میکنم جذاب ترین مرحله زندگی بچهها - در نظر کسانی که شاهد رشد آنها هستند- مرحلهای است که طی آن بچهها شروع به حرف زدن میکنند. در این مرحله اتفاقات جذابی میافتد.

اول٬ بچهها کلمات را به گونهای شیرین و جالب ادا میکنند. بیمناسبت نیست چند نمونه عینی را از خواهرزادهام نقل کنم. او به جای " اینو ببین" میگوید: " این بی بین"، به جای " بشین" میگوید: " بسین"، به جای " سلام" میگوید: " الام".
دوم، بچهها برای صدا زدن اطرافیان به طرز بامزهای عمل میکنند. آنها ممکن است تحت القای اطرافیان، کسی را عمو، دایی یا خاله صدا بزنند. اما گاهی اوقات هم پیش میآید که ما را همان گونه که دیگران صدا می زنند، صدا کنند. مثلا به جایی دایی، اسم کوچکتان را صدا بزنند!
سوم، اشیا را با کسی که اول بار او را با آن شیء دیدهاند، ارتباط میدهند. به دو نمونه که برای خود من اتفاق افتاده توجه کنید:
۱) در حال خواندن نماز بودم که خواهر زادهام آمد و دید روی همان جانمازی نماز میخوانم که دیده بود پدرم روی آن نماز میخواند. چند بار مرا صدا زد، بعد که دید جواب نمیدهم آمد و جانماز را برداشت تا ببرد. مدام هم میگفت: (مال) آقاجونه!
۲) داشتم دمپایی میپوشیدم که نقنقکنان آمد و از من خواست آن دمپایی را دربیاورم و دمپایی دیگری به پا کنم. این بار هم میگفت: (مال) آقاجونه!
برای خرید محلول میرتکس وارد داروخانه می شوم. یکی از کارکنان مرا به محل تقاضای دارو راهنمایی می کند. درخواست دارو را می دهم و او قبضی می دهد تا مبلغ مندرج در آن را به صندوق بپردازم. به خیال این که باجه کناری، صندوق است در صف آن می ایستم. چند لحظه بعد آقایی که یک قدم آن طرف تر ایستاده، با اشاره به سمت چپ من، مرا راهنمایی می کند که صندوق آنجاست نه اینجا. از او تشکر می کنم و به صندوق می روم و پول را می پردازم و به باجه توزیع دارو برمی گردم. متصدی مربوطه دارو را به دستم داده می گوید: "دقت کن ببین میرتکس باشه!" (فکر می کردم فقط خودم حواسم پرت شده) نگاه می کنم و می بینم چیز دیگری است. آن را پس می دهم تا داروی درست را بیاورد. در همین فاصله آقای دیگری که برای گرفتن دارو مراجعه کرده خطاب به من می پرسد: "دارو را برای زخم دهان می خواهید؟" می گویم: "بله". می گوید: "داروی خوبیه. فقط مواظب باش، استفاده زیاد تأثیر عکس داره".می گویم: "بله، می دونم". دارو را می گیرم و می روم. می خواهم بگویم که گاهی راهنمایی های اطرافیان مفید است و گاهی خیر. راهنمایی آقای اول را مفید می دانم و راهنمایی آقای دوم را خیر.
سال گذشته سی دی هایی به دستم رسید با عنوان سفر به ماوراءالطبیعه. یک سری فیلم که ادعا می شد حاوی صحنه های مستندی از شکار شیطان و احضار روح است. با نگاهی گذرا به فیلم ها آن را کم ارزش دیدم و بهتر دیدم وقتم را با دیدنشان تلف نکنم. این بود که سی دی ها را در گوشه ای کنار گذاشتم. تا این که امسال دوباره چشمم به آنها افتاد. این بار نوشته های روی جلد سی دی ها بود که برایم جالب بود: ماوراء الطبیعه به غلط نوشته شده بود "ماورا لطبیعه"! احضار ارواح به غلط نوشته شده بود "احظار ارواح"! حالت خلسه به غلط نوشته شده بود "حالت خلصه"! دوباره سی دی ها را کنار گذاشتم...

