فقط لبخند می‌زد!

به لطف خدا چهار سال تحصیل ما در دانشگاه قم به پایان رسید. (الان یک ماهی می‌شود). امتحان کارشناسی ارشد را نیز به طور آزمایشی شرکت کردیم. (آزمایشی٬ چون خیلی آمادگی نداشتیم و چشم به سال آینده دوخته ایم). روزهای تحصیل در دانشگاه هم می‌رود که به خاطرات بپیوندد. روزهای خوب و بدی که تلخی‌ها و شیرینی‌های خاص خود را داشت.

 

از عجایب دوران تحصیل ما هم این بود که نمرات این ترم آخر خیلی زود اعلام شد. دیگر مانند ترم‌های قبل٬ انتظارمان چند ماهه نشد و ظرف دو هفته از نمراتمان اطلاع یافتیم. (امید که رفتن ما و هم دوره ای هایمان باعث شود محیط دانشگاه قم٬ محیط دل‌پذیرتری برای کسب علم و معرفت شود) اما نمرات ترم آخر نیز نمرات جالبی بودند. بر خلاف ترم‌های گذشته که نمرات از حد خاصی بالاتر نمی‌رفت٬ در این ترم آخر شاهد سخاوت بیشتری از جانب اساتید بودیم. البته اگر از من بپرسید می‌گویم اساتید معمولا زحمت تصحیح اوراق را نمی‌کشند (این نظر اکثر دانشجوهاست) و با نمرات بالایی که ترم آخر به دانشجویان می‌دهند٬ قصد جبران حق کشی‌های ترم‌های گذشته را دارند. خدایشان هدایت کند٬ ان‌شاءالله.

 

fat man

 

اما بشنوید از اتفاق جالبی که در بازگشت از دانشگاه برایمان افتاد:

روز آخر که من و آقا حسین و آقا مهدی از دانشگاه به خانه برمی‌گشتیم٬ کمی اسباب و اثاثیه هم همراهمان بود. مثلا من یک دستم٬ کیف پر ازکتاب بود و دست دیگرم کیسه حاوی وسایلم. چه‌قد هم سنگین بودند. در ایستگاه امام خمینی (ره) متروی تهران٬ از آقا مهدی - که به کرج می‌رفت- خداحافظی کردیم و همراه با آقا حسین به راهمان ادامه دادیم. قطار تا دلتان بخواهد شلوغ بود. ما هم جایی بهتر از نزدیکی درب قطار پیدا نکردیم. در ازای هر مسافری که پیاده می‌شد٬ سه نفر سوار می‌شد و جا تنگ‌تر می‌شد. القصه٬ ما کنار درب ایستاده بودیم که آقایی سوار شد و رو به من گفت: "اگر کیفت را بالا نگه داری٬ یک نفر دیگر هم می‌تواند این‌جا بایستد! (توجه داشته باشید که من کیف مدرسه دستم بود نه چمدان یا چیز دیگری). یک نگاهی به او انداختم و دیدم علاوه بر قد بلند٬ شکمی بامشادوار هم دارند. (البته به اندازه بامشاد چاق نبود ولی چاق بود). مستقیم در چشمانش نگاه کردم و گفتم: "شما هم اگر کمی ورزش می‌کردید٬ جا برای چند نفر دیگر باز می‌شد! آقایی که کنار آن آقا ایستاده بود٬ پقی زد زیر خنده. انگار از جواب من خوشش آمده بود. شاید هم نگاه عاقل اندر سفیه من به آقای چاق او را به خنده واداشته بود. بعد٬‌خنده اش تبدیل شد به لبخند و یک نگاه به من می‌کرد و یک نگاه به آن آقا.

 

"نگفتم که منو مسخره کنی". آقای نسبتا چاق این را گفت.

"بی‌خیال بابا٬ کوتاه بیاین". آقا حسین هم این را گفت.

من گفتم: "من مسخره نکردم. شما باید نگاه می‌کردید می‌دیدید که من دو تا دستهام بنده".

 

اینجا بود که آن آقا متوجه شد دست دیگرم نیز بند است و گفت:

" من نمی‌دونستم جفت دستهات بنده. باید می‌گفتی!"

"وقتی نمی‌دونین نباید هم چیزی بگین. وظیفه من نیست که به شما بگم آقا دستهام بنده٬ لطفا گیر ندین. شما باید دورو و برتون را نگاه کنین".

 

مرد کناری همچنان لبخند می‌زد. حسین آقا بار دیگر ما را دعوت به بی‌خیال شدن کرد. آقای نسبتا چاق باز ادامه داد: " من نگفتم که منو مسخره کنی".

 

نخیر٬ آقای نسبتا چاق همچنان گیر داده بود که نباید منو مسخره می‌کردی٬ همان‌طور که آقای کناری همچنان لبخند می‌زد. من اما از جوابی که داده بودم راضی و خرسند بودم. چون واقعا قصد مسخره کردن نداشتم و با یک نگاه به آن آقا و فی‌البداهه٬ آن جواب به ذهن و زبانم رسید.

 

                    حالا آقای کناری فقط به من نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد.



دانشگاه = پادگان؟

سلام دوستان! احوال شما؟ خیلی وقت است که نتوانسته ام وبلاگ را به روز کنم، باید ببخشید. اما جریان چه بود؟

 

یکی از روزهای آخر ماه مبارک رمضان، دم افطار به اینترانت تبیان وصل شدم. چند تا برنامه داشتم دانلود می کردم که اذان را گفتند و پای سفره افطار نشستم. رایانه هم کماکان به اینترانت وصل بود و فایل ها دانلود می شدند. بعد افطار و دیدن سریال یک وجب خاک به سراغ رایانه رفتم ببینم کار دانلود به کجا رسیده که چشمتان روز بد نبیند. دیدم ویندوز ریست شده و دیگر بالا نیامده. بله! هاردم مشکل پیدا کرده ود و این طوری شد که مدتی کمتر آنلاین بودم. هاردم را بردم تا اطلاعتش را برایم بازیابی کنند. اما بعد سه هفته معطلی فرمودند که نمی شود و کاری کرد و مجبور شدم یک هارد نو بخرم. کاش همان روز اول بی خیال بازیابی اطلاعات شده بودم. این معطلی سه هفته ای به کنار، حالا مجبور بودم تمام اطلاعات قبلی را دوباره از نو به دست آورم که خوب،‌کار بسیار سخت و زمان بری بود. هنوز هم کامل نتوانسته ام این کار را بکنم. از بعضی از اطلاعاتم بک اپ (نسخه پشتیبان) تهیه کرده بودم، اما از خیلی هایش هم نه! خلاصه، بد دردسری بود.

 

تو این مدت که نبودم چه اتفاقاتی افتاد؟

دانشگاه ها باز شد و ما هم ترم آخر را شروع کردیم. دانشگاه ما تغییرات فراوانی کرده بود. نمی دانم چرا مسئولین دانشگاه اصرار دارند آنجا را به یک پادگان آموزشی تبدیل کنند. سردر جدید دانشگاه افتتاح شده و جلوی درب قبلی، دیوار کشیده اند. اما هنوز از پل هوایی خبری نیست. دانشجوها حق بردن وسیله نقلیه به محوطه دانشگاه را ندارند و باید آنها را در فضای بازی که کنار درب ورودی به عنوان پارکینگ در نظر گرفته شده،  پارک کنند. برای پیمودن فاصله طولانی درب دانشگاه تا دانشکده ها نیز باید از سرویس استفاده کرد. البته پیاده هم می شود رفت. (شما چون ورزشکاری،‌بدو!) شهریه خوابگاه را باید ظرف دو هفته به حساب دانشگاه واریز کنید (قبل از ورود ما و هم دوره ای های ما به دانشگاه، خوابگاه رایگان بود). بعد از ساعت ۱۲ شب هم که مثل سابق، درب ورودی دانشگاه و وخوابگاه بسته می شود.

 

اتفاقا امسال روز اول که راه افتادیم بویم دانشگاه، ساعت ۱۲ شب رسیدیم و در بسته بود. کلی داد زدیم تا نگهبان آمد و چون از راه دور آمده بودیم در را باز کرد و داخل شدیم. یک بار هم ۱۱ شب رسیدیم و در بسته بود. هر چه در زدیم و صدا کردیم کسی نیامد. خودمان دست بردیم و زبانه در را آزاد کردیم و وارد شدیم. یکی از بچه ها هم همان لحظه با ماشین آمد و از ما خواست در بزرگ را برایش باز کنیم که کردیم. او هم در عوض ما را تا دانشکده رساند. قبل از حرکت، نگهبان را بیدار کردیم و گفتیم این جوری که راحت می شود ماشین های بچه ها را برد! ماشاءالله خواب سنگینی داریدها؟!

  

دانشگاه قم

 

یکی از بچه ها موفق شده بود ۷ ترمه درسش را تمام کند ولی این ترم دوباره او را سر کلاس دیدیم. پرسیدیم پس چی شد؟ گفت: هیچی! روز امتحان یادم رفته بود بیدار شوم و بروم سر جلسه! حتی بیدار شدم و هم اتاقی ام را که امتحان داشت بیدار کردم برود امتحانش را بدهد ولی خودم یادم نبود امتحان دارم و خوابیدم! و شد آن چه نباید می شد!

 

مثلث یک شبه توقیف شد!

بعد از برنامه "شب شیشه ای"، این بار رضا رشیدپور آمده بود پاییز ما را هم با برنامه "مثلث" شیشه ای کند که برنامه اش با توقیف یک شبه مواجه شد (یعنی یک شبه توقیف شد!) این برنامه قرار بود از شبکه تهران پخش شود و در مورد شایعات به طور تلفنی با طرفین مرتبط با شایعه گفتگو کند. شب اول هم با حضور تلفنی مسعود ده نمکی و تهمینه میلانی به پایان رسیده بود، اما شب دومی برای آن درکار نبود. مصاحبه ای با رشیدپور انجام گرفته که از طریق آن می توان به تصویر روشنی از آن چه اتفاق افتاده رسید. در این مصاحبه رشیدپور در مورد توقیف کوله پشتی ۴ و فرزاد حسنی هم حرفهایی زده است. برای خواندن متن کامل مصاحبه از لینک زیر کمک بگیرید.

 

مصاحبه با رضا رشیدپور



فرق لاتاری با مزرعه حیوانات

اگر چند پست قبلی را خوانده باشید دیدید که از سطح پایین سواد بعضی از اساتیدمان گله کرده ام. یکی از آنها استاد ترجمه ادبی مان بوده است. این بار اما می خواهم از ایشان تعریف بکنم. چرا که به هر حال انسان ها ضعف و حسن را با هم دارند. در آخرین جلسه از درس ترجمه ادبی (1) روی داستان کوتاه لاتاری اثر شرلی جکسون کار می کردیم. از استاد پرسیدم: می تونیم بگیم که این داستان، دولایه دارد: سطحی و ظاهری؟ (مثال مزرعه حیوانات نوشته جرج اورول را هم در ذهن داشتم تا مطرح کنم ولی از ذکر آن صرفنظر کردم). استاد به فراست دریافت منظور من چیست و پاسخ ایشان بسیار راهگشا بود.  ایشان ضمن توضیح این مطلب که لاتاری داستانی است سمبلیک و از این جهت نه تنها دو معنا، که چند معنا می توان برای آن متصور شد، مثال مزرعه حیوانات را بیان کردند و گفتند که مزرعه حیوانات داستانی تمثیلی است (دقیقا مثالی که من در ذهن داشتم اما نگفتم) اما داستان لاتاری داستانی است سمبلیک.

 

این اولین بار نبود که ایشان ذهن مرا می خواندند. چند جلسه پیش تصمیم گرفتم به ایشان پیشنهادی بکنم مبنی بر این که در کلاس، ابتدا به بررسی ترجمه متن های تعیین شده بپردازیم و سپس به سراغ مباحث نظری و کنفرانس و اینها برویم. چرا که مباحث نظری را خودمان می توانستیم مطالعه کنیم، اما ارائه ترجمه در کلاس و نظر دادن استاد و دیگر دانشجویان، فقط در کلاس امکان پذیر بود.  هفته بعد و پیش از آن که موفق شوم پیشنهادم را مطرح کنم، ایشان چنین روندی را در کلاس به اجرا گذاشتند و مرا از تذکر این مطلب معاف ساختند!



متروبازی

آقا این هفته به یک نتیجه ای رسیدیم و آن این که اگر پیش آمد و در کلاسی نتوانستی حضور پیدا کنی، روی صحبت همکلاس ات  که در آن کلاس حاضر بوده و می گوید در کلاس هیچ اتفاقی نیفتاد و استاد تکلیفی برای هفته بعد مشخص نکرد، اصلا حساب نکن. چرا که استاد تکلیف مشخص کرده و تو در کلاس بدون آمادگی ظاهر می شوی. هر چند آن روز بهتر از همیشه ظاهر شوی و کلی سؤال استاد را هم جواب دهی و خلاصه خوش بدرخشی، باز از دست دوستت ناراحتی که چرا راست نگفته؟!

 

ما تو دانشگاه هم استاد عرب داریم و هم دانشجوی عرب. وضعیتشان هم این طوری است که یا از بچگی به ایران آمده اند و ایران (جنوب کشور) بزرگ شده اند و یا متولد ایران هستند منتهی با والدین عرب. دانشجوهای عـربی که در کلاس ما بودند و هستند همیشه مورد توجه برخی اساتید بوده اند. چطور مگر؟

برایتان می گویم. منتهی به یاد داشته باشید که همه جا خوب و بد پیدا می شود:

 

الف- ماه رمضان است. کلاس شروع می شود و استاد تدریس (تدریس که چه عرض کنم، استاد تو کلاس قدم می زند و دانشجو از روی کتاب روخوانی می کند و استاد گاهی یکی دو جمله ای محض خالی نبودن عریضه فرمایش می نماید) را آغاز می کند. در حین درس، استاد ناگهان مکثی می کند و رو به یکی از دانشجوها (عرب) کرده، می پرسد: "تو داری آدامس می جوی؟ پاشو برو بیرون و دیگر هم تو کـلاس من نیا"! من در کلاس فوق حاضر نبودم ولی بچه ها

تعریف کردند که استاد خیلی بد با آن دانشجو برخورد کرده. هر چند که کار آن دانشجو هم قابل قبول نیست.

                                                                                    

ب- روزهای پایانی ترم است. یکی از استادهای ما که چند زبان (از جمله عربی) را بلد است، همیشه موقعی که به کلمه ای عربی بر می خورد، از دانشجوی عرب زبان اهل عراق که در کلاس ما حضور دارد می پرسد: این کلمه به عربی همین می شه دیگه؟ و کافی است آن دانشجو بگوید نمی دانم تا استاد شروع کند که: تو چه جور عربی هستی که این را نمی دانی؟ من از تو بهتر زبونتون را بلدم. نکنه از اندونزی آمدی؟ و آن وقت آن دانشجو توضیح می دهد که استاد پدر و مادر و اجدادمن عرب اند و من نیز اگرچه عرب، در ایران بزرگ شده ام. استاد: باشه، هر چی می خوای باش ولی بدون من ازت نمی ترسم! و آن وقت خاطره ای تعریف می کنند: با یک عرب صحبت می کردم که حرف از غیرت عرب زد. گفتم: غیرت؟ خواهش می کنم تو یکی حرف از غیرت نزن. شما اگه غیرت داشتین، از پس اسرائیل با 4 میلیون جمعیت بر می آمدین. بعد دوباره رو به آن دانشجو می کند و می گوید: عراق نرفتی؟ اگر می رفتی شاید یک پستی هم به تو می دادند. عراق هم که رابطه اش با اسرائیل بد نیست.  آخر سر به آن دانشجو بر می خورد و می گوید: استاد! خود بچه های کلاس اصلا تا حالا فرهنگ معین را دیدن؟

 

هفته گذشته رسیدم یک داستان کوتاه بخونم. اسم داستان بود "مترو بازی" نوشته "علی طاهری سلمانی". این داستان را در مجله گلستانه (دی ماه 85) خواندم. خیلی جالب بود. گیرتان آمد بخوانید. یک جمله ترکی هم در داستان بود که به پانوشت ارجاع داده بود ولی پانوشتی در کار نبود.  

 

دوستانی که می خواهند در مورد کپی رایت در ایران و سایر کشورهای دنیا اطلاعات کاملی به دست آورند، می توانند به سراغ مجله تکفا، شماره فروردین و اردیبهشت 86 بروند که پرونده کاملی در این زمینه منتشر کرده است.

 

قیمت پیام های کوتاه (اس ام اس) فارسی دو برابر پیام های کوتاه لاتین است. مایه تأسف است :- (

 

خدا همیشه با ماست، این ماییم که همیشه با خدا نیستیم :-)



یار در لپ تاپ!

هفته ای که گذشت، با ضد حال شروع شد: موقع رفتن به دانشگاه دیدم ملت همین جور از ایستگاه مبدأ دارند بیرون می آیند و می گویند: مترو به دلیل خرابی تعطیل است! اما تا آخر هفته با ضد حال پیش نرفت: آخر هفته موفق شدم در هیئت هفتگی بچه های مسجد شرکت کنم که تنی چند از دوستان قدیمی را آنجا دیدم و صفایی کردیم، به جون شما!

 

همان طور که می دانید رهبر عزیز در مشهد هستند و در این چند روز به دیدار دانشجویان دانشگاه شهید فردوسی و خانواده های شهدا و جانبازان رفتند. ایشان در دیدار با خانواده شهدا و جانبازان حرفهای دلگرم کننده ای زدند. دو جمله از آنها را برایتان نقل می کنم:

" سلطه گران غلط می کنند که بخواهند بر کشوری غیر از کشور خودشان سلطه پیدا بکنند و دولت های سلطه پذیر که زورگویی آن سلطه گرها را می پذیرند، بیجا می کنند که علیرغم میل ملت های خودشان تسلیم سلطه می شوند."

 

کلی تو اینترنت دنبال یک آهنگ خاص می گردی، اما پیدا نمی کنی. آن وقت داری دستی به لپ تاپ برادرت می کشی که می بینی آن آهنگ آنجا است. یار در لپ تاپ و ما گرد اینترنت می گردیم!

 

عبدالحسین مختاباد از خواننده های خوب و خوش صدای ماست. آلبوم شکوه ایشان را خیلی دوست دارم. ایشان این هفته در گفتگو با همشهری جوان اظهار نظر کرده اند: عصر نوآوری به سر آمده. امروز عصر کولاژ است، یعنی باید ایده های مختلف را با هم ترکیب کرد و به چیز جدیدی رسید.

اظهار نظر ایشان در مورد بهروز صفاریان نیز در نوع خود جالب توجه است: شما همین برنامه شب شیشه ای را ببینید. طرف بدون اینکه زمینه و سواد موسیقی داشته باشد، می آید و می گوید: " به ما اجازه نمی دهند در این مملکت پیشرفت کنیم". خیلی ها هم بودند که می گفتند اگر برویم لس آنجلس، همه دنیا را می گیریم اما الآن در عروسی ها می خوانند و صد دلار دستمزد می گیرند. در صورتی که اینجا اهالی موسیقی اصیل برای یک مرکز فرهنگی معتبر، برنامه اجرا می کنند، دستمزد خوبی هم می گیرند و آدم های ویژه ای هم برنامه شان را تماشا می کنند. من هم طرفدار خودم را دارم. این چه طرز برخوردی است که مطبوعات و رادیو و تلویزیون درباره موسیقی پاپ دارد. موسیقی پاپ کاملا آزاد شود، مگر ما می ترسیم؟ موسیقی ایرانی پیشینه صد و چند ساله دارد. مگر می توان بنان را نادیده گرفت؟ گلپایگانی، شجریان، ایرج و گلچین، صداهای جاودان موسیقی ایرانی هستند، از الآن تا پایان تاریخ. 4 تا استاد موسیقی پاپ هم هستند. ما با هم دعوایی نداریم ولی شکل رفتاری رسانه ها، جوری است که انگار اینها تابو هستند.

 

اما یک خاطره جالب بخوانید از آقای رضا کیانیان درباره کیومرث پوراحمد که بعد از بزرگداشت (یا به قول آقای کیانیان بلند داشت) آقای پوراحمد عنوان کردند: یک روز آقای پوراحمد که قد بسیار بلندی دارند به میوه فروشی می روند تا پرتقال بخرند. ایشان که قد بلندی دارند از بالا به میوه ها نگاه می کنند و به میوه فروش می گویند: این پرتقال ها چقدر ریز هستند! میوه فروش می گوید: آقا، شما بیشین و بیبین!

 

هنوز هم به بعضی اشتباهات تابلوی اساتید می خندم:

ما اگر به کشورهای خارجی برویم، ابتدا خیلی خبط (به کسر خ) خواهیم داشت! صحیح آن خبط است به فتح خ که به معنی خطا است.

Segment: استاد این کلمه را سیگمنت تلفظ فرمود که صحیح آن سگمنت به کسر سین است.

 

اگر اخبار 20:30 را دیده باشید حتما متوجه تپق های پی در پی خانم گوینده آن شده اید. این هفته اما می خواهم یکی از نقاط قوت ایشان را بگویم که به تلفظ کلمه عظام مربوط می شود. خبر این بود که آقای فاضل لنکرانی از مراجع عظام، از بیمارستان مرخص شدند. من فکر می کردم عظام به کسر عین صحیح است و ایشان که گفتند عظام به ضم عین، اشتباه کرده اند. اما با مراجعه به فرهنگ عمید دیدم که ما سه تا عظام داریم:

1) عظام به ضم عین که گاهی ظ آن، مشدد تلفظ می شود: صفت است به معنی عظیم، بزرگ.

2) عظام به کسر عین: جمع عظیم، بزرگان.

3) عظام به کسر عین: جمع عظم، استخوانها.

با این حساب، خانم گوینده از تلفظ صحیح استفاده کرده اند و این جای خوشحالی دارد!

 

فیلم 300

دوشنبه ای که گذشت منتقد سینما، به همت بسیج دانشجویی، آقای امیر قادری برای تماشا و نقد فیلم 300 به دانشگاه آمدند. ابتدا فیلم را دیدیم و بعد به نقد آقای قادری و صحبت ها و پرسش های دانشجویان گوش دادیم. چند نکته جالب از این جلسه برای شما نقل می شود:

 

فیلم بدون سانسور بود و دانشجویی که پخش فیلم بر عهده او بود، وقتی فیلم به چنین جاهایی می رسید فیلم را جلو می زد. این کار با سر و صدای تعدادی از دانشجوها همراه می شد که می گفتند بگذار فیلم را کامل ببینیم! جالب اینجاست که خواهران دانشجو هم در جلسه حضور داشتند. از بسیج دانشجویی این کار بعید بود. می توانستند قبل از پخش فیلم، آن را سانسور کنند و سر و صدای دانشجوها را در حین تماشای فیلم درنیاورند.

 

فیلم صحنه های خشونت بار زیادی داشت که برخی از خواهران دانشجو هنگام پخش این صحنه ها، دستان خود را جلوی چشمانشان می گرفتند.

 

پس از تماشای فیلم ابتدا آقای قادری چند جمله ای گفتند و به سؤالات دانشجوها پاسخ گفتند. یکی پرسید: چرا بسیج دانشجویی، باید همچین مراسمی را برگزار کند؟ منظورش هم این بود که چرا تو دانشگاه، نهاد خاص امور سینمایی و این چیزها نداریم؟ آقای قادری گفتند که شما باید ممنون بسیج باشید که به جای اینکه اعلامیه به در و دیوار بزند و فیلم را محکوم کند، در چنین فضای بازی ابتدا فیلم را به نمایش گذاشته و برای نقد آن، منتقد دعوت کرده. شما باید بخواهید که این کارها را ادامه بدهند و آنها را تشویق کنید نه اینکه آنها را بکوبید. اینجا، دانشجویی که سؤال را رسیده بود گفت بله منظور من هم همین بود که این کارها ادامه داشته باشد! من که واقعا از این سؤال متأسف شدم. آخه تو با بسیج مشکل داری به منتقد مهمان چه؟ سؤالش خیلی بی ربط بود.

 

بعد از آن که آقای قادری به نقش صهیونیست ها در هالیوود اشاره کردند، یکی از خواهران دانشجو گفت: مگر خود یهودی ها کوروش کبیر را منجی خود نمی دانند که به آنها کمک کرد؟ پس چرا در این فیلم کوروش را کوبیده اند؟ اینجا صدای بقیه دانشجوها بلند شد که در فیلم اسمی از کوروش به میان نیامد، بلکه از پدر خشایارشاه یعنی داریوش صحبت شد!

 

بعضی از بچه ها هم می گفتند چرا در ایران به فرمانروایان ایران باستان توجه نمی شود و فیلمی از آنها ساخته نمی شود که آقای قادری بحث کمبودهای سخت افزاری و ضعف قصه نویسی در ایران را پیش کشیدند.  

 

امشب فیلم سینمایی بینوایان به کارگردانی ژان پل لوشانوآ از تلویزیون پخش می شود. نمی دانم می رسم آن را ببینم یا نه؟

 

راستی، می دونستید مهم ترین عامل طلاق، ازدواج است؟



خوش آمد گویی شبکه قم!

این هفته که با بچه ها می رفتیم قم، اتفاق جالبی افتاد. تا قم 20 کیلومتری باقی مونده بود که خواستم ببینم ساعت چنده، موبایلم رو از جیبم درآوردم. ( از وقتی باتری ساعتم تموم شده، دیگر گذاشتمش کنار تا شاید بهانه ای باشد برای خرید ساعت نو!)   اما صفحه نمایش موبایلم که تقویم و ساعت را نمایش می داد رفته بود و در عوض یک پیام خوش آمد گویی روی صفحه نقش بسته بود:

 !Welcome to Qom Network

پیام رو به بچه ها نشون دادم و انها هم اولین کاری که کردند این بود که به موبایل خودشون نگاه کردند ببینند کسی به آنها هم خوش آمد گفته یا نه، که این طور نبود. این شاید به این دلیل بود که موبایل من از ردیف تی سی آی بود و مال آنها ام سی آی. خلاصه موبایل ها رو گذاشتیم توی جیب و خیره شدیم به جاده که من یادم اومد ای بابا! ما می خواستیم ببینیم ساعت چنده. خلاصه از حرکت عقربه های ساعت دوستمان فهمیدیم ساعت هنوز گرونه و بعدا هم می شه ساعت خرید!

شب تو اتاق، یکی از بچه ها توصیه کرد موبایلم رو یه بار خاموش و روشن کنم شاید این پیام خوش آمد گویی که آمده بود و نمی رفت برود. آخه احتمال می داد ویروسی چیزی باشه. همین کار رو کردم و پیام هم رفت.

 

این هفته هم کلاس هامون خالی از خنده نبود. از اولین جلسه تو ساعت 8 صبح شنبه بگیر تا آخرین جلسه تو ساعت 10 سه شنبه. شنبه که ما هر چی حرف جدی تو کلاس می زدیم بچه ها می خندیدن، انگار به قصد خنداندن آنها است که جواب سؤالات استاد را می دهیم! می گم استاد جواب سؤال این می شه، بچه ها می خندن! می گم نخندین، گوش بدین، بیشتر می خندن! شاید آدم یاد آن داستان " قصه ی عینکم" بیفتد، ولی من به شخصه خوشحالم که گاهی می تونم کلاس را از خنده منفجر کنم. به قول استاد نمایشنامه مون، کلاس باید محل بانشاطی باشه دیگه. گاهی اوقات هم بچه ها نمی خندن ولی استاد  که فکر می کنه حرفم به قصد خنداندن بچه ها بوده می خنده! خلاصه، بخندین که خنده بر هر درد بی درمان دواست.

 

این هفته هم کلاس ترجمه ادبی مون از سوتی های استاد خالی نبود. سوتی آخری شون که

They seemed to be happy then"

را ترجمه کردند: " آنها به نظرشان می رسید ..."، نشان از یک اشتباه پایه ای در درک ایشان از بعضی کلمات و عبارات انگلیسی دارد. این اشتباه، دو جا نمود بیشتری برام پیدا کرد:

اول بار، وقتی که مدیر گروه از ایشان بسیار تعریف کرد و سواد علمی ایشان را بسیار بالا توصیف نمود.  هر چند بعد از چند سال، دیگر فهمیده ام که اکثر مواقع تعریف کردن های اساتید از یکدیگر از دو حالت خارج نیست: یا از روی نان به هم قرض دادن است و یا از سر طعنه.

 دومین بار، زمانی که مدیر گروه خبر داد ایشان از ترم آینده در دانشگاه ما تدریس نخواهند کرد، چرا که در دانشگاه دیگری، مقام بالاتری به ایشان داده شده... این خبر با استقبال دانشجویان روبرو شد. خیلی بده که دیگران از رفتنت خوشحال بشن و این خوشحالی را جلوی مدیر گروه هم نشان بدن. خوبه که سابقه خوبی از خود نزد دیگران به جا بگذاریم تا به این آفت دچار نشیم.

 

در اواخر جلسه ترجمه ادبی، یکی از بچه ها می خواست کنفرانس بده که استاد گفت: این هفته دیگر فرصت نداریم. تصمیم گرفتم از این به بعد بیشتر روی ترجمه های شما کار کنیم. کنفرانس هم خواهیم بعدا داشت! این آخری رو بهشون حق می دم، آخه بچه ها آن قدر صحبت می کنن که گاهی سر رشته کلام از دست آدم خارج می شه!

 

خواستنی ترین جای دانشگاه ما از نظر من، سالن مطبوعاتشه. این هفته فرصتی دست داد تا نگاهی به مجله گل آقا بندازم. خیلی خوبه که بعد از فوت مرحوم صابری فومنی، هنوز این مجله به همت دخترش پوپک، منتشر می شه. منتهی چیزی که بیشتر توجه من رو جلب کرد قیمت مجله بود: 500 تومان. یاد آن روزها افتادم که گل آقا 15 تومان بود و 30 تومان بود و 50 تومان. هما نروزهایی که روزنامه سلام هم منتشر می شد و ما بعدازظهرها که پدر از سر کار برمی گشت، با کلی روزنامه و مجله طرف بودیم. آن روزها مردم جنب و جوش و شور و شوق خاصی داشتند که به خاطر کاندیداتوری آقای خاتمی در انتخابات بود. یادش بخیر...

 

خب، بالأخره مسئولان برنامه شب شیشه ای، سوتی خود را که قبلا به آن اشاره کرده بودم اصلاح کردند. اگر برنامه را دیده باشید حتما شنیدین که رشیدپور مدام لابلای برنامه اشاره می کنه که سؤالی که در برنامه مطرح می شه و به برنده جایزه می دهیم، مسابقه نیست بلکه نظرسنجی است. از آن طرف، سؤال مسابقه را که نمایش می دادند نوشته بود: مسابقه برنامه شب شیشه ای! حالا اومدن این جمله را اصلاح کردن که: سؤال نظرسنجی برنامه شب شیشه ای. اما تا رشیدپور تو برنامه هست، چیزی برای خندیدن هم هست! تو برنامه ای که آقای احمد توکلی حضور داشت، رشیدپور گفت: با هم سؤال مسابقه، نه، سؤال نظرسنجی را ببینیم و برگردیم!

تو همین برنامه شب شیشه ای که آقای توکلی حضور داشت، رشیدپور از ایشان پرسید: قبلا برنامه های من را دیدید؟ |آقای توکلی گفت: بله، کوله پشتی ات رو دیدم!

یک جمله جالب از آقای توکلی در این برنامه: قطعات رایانه ای نیستم که هر روز عوض شم. چوب هم نیستم که بدون تغییر بمونم. (قریب به مضمون)

 

لیست بلند بالایی از کتابهایی که باید بخرم تهیه کرده بودم که در نمایشگاه آنها را بخرم ولی نتونستم برم نمایشگاه و لیست کوتاهی از آنها را به برادرم دادم تا اگر پیدا کرد بخرد. از میان انها فقط یکی شان موجود بود که تا چند روز دیگر به لیست کتابهای خوانده شده ام اضافه می شود.



همیشه چیزی برای خندیدن هست!

این هفته هم از آن هفته ها بود که سر کلاس هم زیاد خندیدیم و هم زیاد خندوندیم. استاد متون مطبوعاتی، در مورد خلیج فارس و اقدام زشت کشورهای عربی در نامیدن آن به خلیج عربی صحبت می کرد. در بین صحبت هاش گفت: عرب ها اسم دریای خزر را هم اشتباه می گویند. آن را بحر قزوین می نامند. نمی دونم چه خاطره بدی از قزوین دارند که این کار را می کنند؟!

 

استاد نمایشنامه می گفت که مردم بریتانیا در عصر ملکه الیزابت، بیشتر در جنگ بودند و روحیه ای بس خشن داشتند. به همین خاطر کارهای وحشیانه ای می کردند. مثلا دیوانه ها را می بردند روی سن و به آنها می خندیدند! مثل الآن نبود که انها را به بیمارستان های روانی ببرند و تحت مراقبت قرار دهند. یا مثلا خروس ها را به جان هم می انداختند؛ کافران را روی سن و جلوی چشم مردم آتش می زدند! و از این قبیل وحشی بازی ها.

 

در همین کلاس قبلی، استاد می گفت که تدریس در دانشگاه ما را دوست ندارد. چرا؟ چون امکاناتی که در دانشگاه اصلی محل تدریسش در احتیار دارد، اینجا در دسترسش نیست. امکاناتی مثل رایانه، پروژکتور و حتی ضبط صوت. اما اینجا چی؟ تنها تو کلاس می شود یک ضبط صوت آورد ( به کسی نگویید ها، همین ضبط صوتی هم که آوردیم سر کلاس، دو شاخه ندارد و کسی که آن دو سر یسم لخت آن را داخل پریز فرو می کند، با جانش بازی می کند!) استاد توصیه کرد در دانشگاه خودمان از این امکانات دست و پا کنیم و کلاس را به گونه ای تزئین کنیم که محل بانشاطی برای درس خواندن شود. من هم گفتم: بله، اینجا می شود تو کلاس بادکنک زد، کاغذهای رنگی ...! خلاصه، بچه ها گفتند تلاش خود را خواهند کرد ولی خیلی قول نمی دهند. چرا که تر م بعد ما فارغ التحصیل می شویم و می رویم.

 

استاد ادبیات، این هفته کتابی را معرفی کرد و خیلی از آن تعریف نمود.

 (Literature In English, E.N.Houseby) مشتاق شدم آن را از کتابخانه امانت بگیرم. خود استاد هم گفت که این کتاب تو کتابخانه دانشگاه موجود است، به آنجا رفتم و کتاب را خواستم. منتهی کاشف به عمل آمد که کتاب مذکور همان کتابی است که پیش از این ها هم سراغش را گرفته بودیم. بله، همان که استاد شعرمان از سال 82 به امانت برده و تاکنون آن را پس نیاورده! یادم است آن بار هم به استاد ادبیات این موضوع را گفتم و ایشان گفت که با استاد شعر صحبت می کند. حالا دوباره خودش آمده و این کتاب را مجددا معرفی می کند. یعنی منظورش چیه؟

 

اگر من و یکی دیگر از بچه ها پاپی نمی شدیم، این هفته هم سپری می شد بی آن که نمره رمان 1 اعلام شده باشد. بله! کیک بیاورید، شیرینی و نقل و نبات پخش کنید که بالأخره استاد مربوطه نمره امتحان ترم گذشته را اعلام کردند. بعد از کلی تأخیر ایشان راضی شدند نمرات را به دانشگاه فکس کنند و کارشناس ما زحمت وارد کردن آنها را به داخل سایت کشید. نمی دانم چرا استاد مربوطه با اینترنت این قدر مشکل دارد؟ (از ترم گذشته، نمرات ما توسط اساتید وارد سایت می شود. حتی انتخاب واحد نیز از طریق اینترنت انجام می شود). آخر کی باور می کند که استاد دانشگاه، استادی که زبان انگلیسی درس می دهد، به اینترنت دسترسی نداشته باشد؟   (این یکی از بهانه های ایشان برای اعلام نکردن نمرات بود). وی در جواب یکی از دانشجوها فرموده که : خود شماها هم پیگیر نمراتتان نیستید! (و این باعث تأخیر رد اعلام نمرات شده). بخندید و بگریید و بخندید.

تکمله1: این نمره آخری که اعلام شد، معدل این ترم مرا یک درصد بالا برد. چیه؟ چرا به آسمان نگاه می کنید؟

تکمله 2: در درس فوق، فقط 4 نفر نمره بالای 15 گرفتند که من یکی از آنها بودم. با این حال، چون به بقیه بچه ها نمره پائینی داده شده بود ( آخه نمره های بالا را خودمان می گیریم، نمره های پائین را به ما می دهند!) میانگین نمره کلاس شد 5/10!

تکمله 3: تکمله (Takmeleh) یعنی: آنچه که چیزی به آن تمام شود. (فرهنگ عمید)

 

این هفته در کلاس ترجمه ادبی، استاد کلمه تکمله را که در بالا از آن استفاده کردم، Tekmeleh تلفظ کردند! از آنجا که هفته گذشته بحور را نیز اشتباه تلفظ فرمودند، این هفته هم بهتر دیدم کلمه تکمله را در فرهنگ چک کنم تا از صحت تلفظ آن مطمئن شوم. بیشتر قصدم این است که به دانسته های خودم عمق و غنا ببخشم، در کنار آن نیز می خواهم نشان دهم که حتی یک استاد دانشگاه نیز مصون از اشتباه نیست.

 

و اما نکته ای درباره برنامه شب شیشه ای: در این که این برنامه جایگاه مناسبی در بین مخاطبان پیدا کرده شکی نیست. اما رفتارهایی که از جانب مخصوصا مجری برنامه یعنی آقای رشیدپور دیده می شود، آدم را دلسرد می کند. بعد از برنامه ای که با حضور آقای بهروز صفاریان به روی آنتن رفت، شاهد اشاره های گاه و مخصوصا بی گاه آقای رشیدپور به این نکته هستیم که در این برنامه کسی سانسور نمی شود. نمونه اش همین برنامه ای که با حضور آقای ایرج نوذری پخش شد. می فرماید: "ما کسی را سانسور نمی کنیم." پس رفتاری که با اقای صفاریان شد چه بود؟ یا در پاسخ به بیننده ای که گفته بود راه انداختن مسابقه در این برنامه به روند معمول گفتگوها لطمه می زند، می فرمایند: نه! این مسابقه نیست! به چشم مسابقه بهش نگاه نکنید. این فقط یک نظر خواهی است! جالب اینجاست که بلافاصله پس از این توضیحات، شاهد پخش سؤال مسابقه هستیم. چیزی که ما روی صفحه تلویزیونمان می بینیم این است: مسابقه پیام کوتاه برنامه شب شیشه ای. این نکات ریز از چشم بینندگان تیز دور نمی ماند و حاکی از عدم هماهنگی بین بخش های مختلف برنامه هم هست. کاش فکری بکنند... فکر بکری بکنند...

 

کشورهای کوبا، مصر و تونس از جمله کشورهایی هستند که وبلاگ نویسان خود را شدیدا تحت کنترل قرار داده و روزنامه نگاران خود را راهی زندان می کنند. کشور چین نیز سخت ترین نوع فیلترینگ را در کشور اعمال کرده است. آیا ایران را نیز باید به این کشورها افزود؟ 


1 2 >>